به یاد آن شبهایی که تا صبح برای هم از اشکهایمان میگفتیم، مینویسم. به یاد آن خاطراتمان که از خاطرمان میگذشت مینویسم. آری مینویسم، بر لوح دلم مینویسم نه بر کاغذ چروکیده عشق تو. تا باشد زمانی که مرا در گورستان سیاه تنهاییام دفن میکنند، کسی پیدا شود که لوح دلم را از صداقت بگشاید.
یادت هست آن روزی را که با تمام وجودت مرا در آغوش نگاهت میفشریدی؛ آن روزی را که برای با تو بودنت، دلم را بهانه میکردم.
نیستی، نیستی که ببینی گریههای هر شب من، بی حضور تو همانند بارانی است که در شب تاریک بر تن خشکیده درختی میخورد، هرچند بی اثر است...
نمیخواهم بگویم دوستت دارم، چون دوست داشتن را نمیدانم، نمیفهمم، اصلاً نمیخواهم. دلیلش را تو میدانی؛ تو میدانی اگر بر دلی خنجر خیانت را بفشاری، از آن خونی خواهد جهید که بر صورت هر نامردی سرخیاش نقش خواهد بست. پس هرگز رخسارت را برای من سرخ نکن...
خدا پرستوهای عاشق را برای عبرت من و تو آفریده است... تا معنی عشق را با هم بفهمیم. نه اینکه عشق را برای هم معنی کنیم.


