پنجره ی دلم
هر روز صبح پنجره را به سوی دنیا می گشایم. تا شاید از پشت پنجره چوبی دنیایی زیبا پنهان شده باشد. اما هر بار با یک منظره تکراری روبه رو می شوم. تک درخت خشکیده ای که گویی سال ها حسرت یک قطره آب را دارد همیشه خاطرم را می آزارد. چون به یاد دلم می افتم. دلم که حسرت یک قطره محبت را دارد.
کاش می شد دیگر نتپید. کاش می شد خانه مان پنجره نمی داشت. ولی افسوس...
همیشه به نداشته هایمان حسرت خوردیم. ولی هرگز قدر داشته هایمان را ندانستیم. و حال افسوس می خوریم که چرا خانه مان پنجره دارد.
روزگار غریبی است یا ما با روزگار غریبه ایم. عادتمان هست. همه بدی ها را دیگران می بینیم.
کاش می شد در خود درنگی کرد. خود را دید. تا می فهمیدیم که روزگار غریب نیست. ما غریبه ایم. زندگی زیباست. پنجره پابرجاست. ماییم که نمی خواهیم واقعیت را درک کنیم.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 16:36 توسط zia |

