بنویس..
بنویس برایم از آنچه نمی دانی.
چون دانسته هایت را می دانم،پس چه بهتر که از چیزی که نمی دانی برایم گویی.
مرا می شناسی؟ من همانم که تا صبح با تو در غرق رویایم.
آری می دانی. می دانی دوستت دارم. پس چرا احساست را پشت آن گیسوان افشان شده در نسیم رویاهایم می پوشانی. چرا نمی گویی که برایت هیچم، پشیزی نیستم...
کاش می شد در آن تلاطم دریای چشمانت غرق می شدم. تا دیگر پیش این دنیا سر افکنده نباشم.
می دانی دنیا چه می گوید؟ گوید که تو ارزش این همه خاری مرا نداری.
ولی بازهم مشتاقم. نمی دانم چرا...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 23:30 توسط zia |

