تبليغاتX
ziagak
ziagak
وبلاگم مثل خودم ساده است
ما شکسته دلان این کشتی بی سرنوشتیم

به ما می گویند زندهایم؛ آری، ما زندهایم ولی شاید به زنده بودن خود مشکوکیم.

میگویند هر نفسی که میآید و میرود نشان از زنده بودن ماست.

آری نفس میآمد، هر نفس با یاد تو میآمد؛ حال تو نیستی، نفسها از پی هم میآیند ولی من همچو کودک گمشدهای در بازار که دامن هر کس را به امید این که مادرش هست میگیرد، تو را میجویم و دامن هر کس و ناکس را میگیرم.

چشمهایم گریان است؛ به این سو و آن سو میدوم تا شاید تو را در گوشهی خرابهای دریابم. کاش میشد تو را یابم. در این خیالم که ناگاه گوشه آستین تر شده به اشکهایم به جایی بند میماند، مات مبهوت، صدای ضعیف پیرمردی مرا میخواند، نگاهم در نگاهش میخکوب ماند. آری پیرمردی بود همراه عصا؛ دستهایش گواه از زندگیاش داشت.

با نگاهم گفتم کیستی؟ جوابم داد؛ من همان کودک گمشده در بازارم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 16:6 توسط zia |
محکومیم

روزها را آفریدی!

روزها می‌آیند و از پی هم می روند، اما کجاست آن خورشیدی که روزی برای ما غروب نکند.

روزگار غریبی است. ما می‌مانیم و همه می‌روند؛ همه از پی هم می‌روند، تنها غبار راهشان بر چهره‌مان خواهد ماند.

ما به درد بی‌سرانجامی محکومیم.

می‌گویند تا شقایق هست زندگی باید کرد؛ اما اگر شقایق نیست چه باید کرد.

ما به درد بی‌شقایقی محکومیم.

عشق واژه گنگی است برای ما؛ مجنون کیست، لیلی کیست، اصلاً دوست داشتن برای چیست.

ما به درد بی‌‌‌دلداد‌گی محکومیم.

بیاییم یک رنگ باشیم همچو آبی دریا، لااقل برای هم. یک‌رنگی زیباست، حتی دنیای یک رنگ زیباست. چرا که زیبایی را دوست داریم.

چشم‌ها را نباید شست، نگاه‌ها را باید فهمید. نگاه‌مان گواه درون ماست، درون ماست که نیست گواه ظاهر ما.

بیایید ظاهرمان را همرنگ درونمان سازیم. تا شاید دیگر کسی به رنگ زیبای ظاهرمان بی‌خبر از درونمایه‌مان به ما دل نبندد.

 

+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 17:31 توسط zia |