به یاد آن شبهایی که تا صبح برای هم از اشکهایمان میگفتیم، مینویسم. به یاد آن خاطراتمان که از خاطرمان میگذشت مینویسم. آری مینویسم، بر لوح دلم مینویسم نه بر کاغذ چروکیده عشق تو. تا باشد زمانی که مرا در گورستان سیاه تنهاییام دفن میکنند، کسی پیدا شود که لوح دلم را از صداقت بگشاید.
یادت هست آن روزی را که با تمام وجودت مرا در آغوش نگاهت میفشریدی؛ آن روزی را که برای با تو بودنت، دلم را بهانه میکردم.
نیستی، نیستی که ببینی گریههای هر شب من، بی حضور تو همانند بارانی است که در شب تاریک بر تن خشکیده درختی میخورد، هرچند بی اثر است...
نمیخواهم بگویم دوستت دارم، چون دوست داشتن را نمیدانم، نمیفهمم، اصلاً نمیخواهم. دلیلش را تو میدانی؛ تو میدانی اگر بر دلی خنجر خیانت را بفشاری، از آن خونی خواهد جهید که بر صورت هر نامردی سرخیاش نقش خواهد بست. پس هرگز رخسارت را برای من سرخ نکن...
خدا پرستوهای عاشق را برای عبرت من و تو آفریده است... تا معنی عشق را با هم بفهمیم. نه اینکه عشق را برای هم معنی کنیم.

نمی خواهم به دیدارم شتابی
نمی خواهم به خوابم هر شب آیی
نمی خواهم به آغوشم در آیی
نمی خواهم به مژگانت برایم اشک آری
فقط از تو یک چیز می خواهم
که مرا با همه وجودت دریابی
مرا یابی، مرا بینی، مرا با دستانت بفشاری
آنقدر بفشاری تا پر شود زیر پاهایت از خونابهی عشقم
تا شاید این گونه، برایت ثابت شود عشقم

مهربان من بخند.
باز هم مثل دوران کودکی، به سادگیام بخند.
خندههایت را دوست دارم. خندههایت را برای گودی روی گونههایت دوست دارم. بسیار زیباست.
کاش میشد غمهایم را با لبخندهایت یکجا میشستی. کاش میشد که برای اشکهایم خواب چشمانت را بهانه میکردی. کاش میشد...
از چهرهام پیداست، عمری است که غمگینم. این چهره غمگین را در پشت نقابی به ظاهر شاداب پنهان کردم، تا روزی که معراج سرآید. آن روزی که از گفتن دوستت دارم نحراسم. روز معراج است آن روز برای من.
از خود می نویسم، برای خود مینویسم. نه برای آنکه دل نازک تو را به ترحم وا دارم. اگر این گونه نمیبود تا به حال بارها صدای نالههایم را میشنیدی.


خداوندا با تو سخن می گويم
از عشق
آن ميل شديد درونی
آن جادوی جاوداني
آن عطش کاشتن و درو کردن
آن عظمت فکر کردن و ديدن
آری خداوندا از تو می پرسم
کجا رفته است آن تکثر روح نيک تو
اگر درون نيک است پس اينها چيست؟
صدای قناری در قفس از برای چيست؟
خداوندا از تو می پرسم
اگر آدم اشرف مخلو قات است
اگر او کمال آفريده ها است
پس چرا حقارتش می بينی
پيش مخلوقات؟
او را که افسارش باز کردی وگفتی برو تا باز گردی سوی من
خداوندا از تو می پرسم
کدامين مالک گله اش را دست گرگ می سپارد؟
که تو گرگ را مبصر کلاس ما کردی
ما در زمین همه بنده شيطانيم
اگر خود را گول نزنيم
او ما را حکمرانی می کند
هر چه خواهد می دهد و هر چه می خواهد گيرد
الا جان که از آن توست
خداوندا از تو می پرسم
آيا نمی خواهی ظاهر کنی آن حقيقتی که وعده داده بودی؟
آن قيامتی که ما را از آن ترسانده بودی؟
خداوندا پس کجا خوابيده آن ناجی که ما را قول اميد داده بودی؟
اميد در انتظارش ياٌس را می نوشد
و خداوندا از تو می پرسم...
خواستم فراموشت کنم اما باز هم هوا بارانيست شيشه ها باز هم ميگريند و به ياد شب باراني ما اشکهاي حسرت دوري تو ميريزند. ولي اين بار روي شيشه جاي انگشت تو هم خالي است... .
باز هم هوا باراني هست
تقصير دلم چيست اگر روي تو زيباست حاجت به بيان نيست که از روي تو پيداست. من تشنهي يک لحظه تماشاي تو هستم افسوس که يک لحظه تماشاي تو رويا ست در خانهي احساس اگر زمزمهاي است آن زمزمه از توست که در جان دل ماست من قايق آوارهي درياي تو هستم خوب است بداني که دلم عاشق درياست در حسرت ديدار تو ميسوزم و امٌا اين دست خودم نيست. به حق روي تو زيباست.
زندگي چيست، اگر خنده است چرا گريه ميکنيم؟ اگر گريه است چرا خنده ميکنيم؟ اگر مرگ است چرا زندگي ميکنيم؟ اگر زندگي است چرا ميميريم؟ اگر عشق است چرا به آن نميرسيم؟ اگر عشق نيست چرا عاشقي؟
کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد... و من با آن که ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد هنوز آشفته چشمان زيباي توام برگرد!
بگو چگونه از تو ياد کنم وقتي يادگاري از تو ندارم، بگو چگونه صورتت را به تصوير بکشم وقتي سياهي غم آن را پوشانده، دفتر خاطراتم را چگونه بگشايم و از ياد و خاطراتت بنويسم.
وقتي همه چيز را با تلخي آغاز کردهام همه گذشتهام چيزي جز درد و غم نيست و آيندهام که هنوز نيامده...
به فکر آتش وجودم باش که خاکستر شد. ياد روزهاي رنگي مان بودي وقتي که رنگين کمان رنگ زيبايش را باخت. به چشمه خاطراتمان گريختي. خشک و بي آب شد. به پرنده گاه جنگل عشقمان روي آوردي، آواي غم سرودند.
همانا زندگى چون موج درياست كه دورانش پر از آشوب و غوغاست
چو بر ساحل رسد مفقود گردد همه غوغاى آن نابود گردد
نگو بار گران بوديمو رفتيم. نگو نامهربون بوديمو رفتيم. آخه اينها دليل محکمي نيست. بگو با ديگران بوديم و رفتيم.
دانم چرا خدا بهار را به چشمهاي تو؟باران را به چشمهاي من هديه داد؟
بگو چگونه از تو ياد کنم وقتي يادگاري از تو ندارم، بگو چگونه صورتت را به تصوير بکشم وقتي سياهي غم آن را پوشانده، دفتر خاطراتم را چگونه بگشايم و از ياد و خاطراتت بنويسم. وقتي همه چيز را با تلخي آغاز کرده ام همه گذشته ام چيزي جز درد و غم نيست و آينده ام که هنوز نيامده...
به فکر آتش وجودم باش که خاکستر شد. ياد روزهاي رنگي مان بودي وقتي که رنگين کمان رنگ زيبايش را باخت. به چشمه خاطراتمان گريختي. خشک و بي آب شد. به پرنده گاه جنگل عشقمان روي آوردي، آواي غم سرودند...

برای تو نواختن را دوست دارم.
گیتارم را برای از تو نواختن دوست می دارم.
گیتارم را با آهنگ صدایت کوک می کنم.
بیا با هم بنوازیم. بیا برای هم بنوازیم. بیا از هم برای هم بنوازیم.
اما!
اما بهتر است گیتارهایمان را غلاف کنیم. دیگر ننوازیم.
برای هم از صداقت بخوانیم. بگذاریم دیگران بنوازند.
برای ما بنوازند. ما بخوانیم و دیگران بنوازند. این گونه زیباتر است.

مغرورم، چون تو را بدون خود نمی خواهم.
چه زمانه عجیبی است!
عشق را نمی شود ابراز داشت. چون، عاشقان را یک لبخند ملیح پاسخ گوست.
ناکامم، در زندگی وا ماندم.
میگویم اهل شهرمانم، روزگارم بدنیست، تکه نانی، سر سوزن ذوقی ...
ولی همه اش هیچ نیست، برای تو هیچ نیست.
اگر این گونه نمی بود، چه می کردی. باز هم مرا لبخندی ملیح پاسخ می بود.
نمی خواهم دفترچه دلم را برایت بگشایم. نمی خواهم لکه های سیاهی اش را تو دریابی. نمی خواهم گوشه ای از ترحمت مرا در برگیرد.
فقط یک چیز از تو می خواهم. از تو می خواهم چشمهایت را بگشایی، مرا آن طوری که هستم دریابی...
تو را من چشم در راهم.


