تبليغاتX
ziagak
ziagak
وبلاگم مثل خودم ساده است
پنجره ی دلم

هر روز صبح پنجره را به سوی دنیا می گشایم. تا شاید از پشت پنجره چوبی  دنیایی زیبا پنهان شده باشد. اما هر بار با یک منظره تکراری روبه رو می شوم. تک درخت خشکیده ای که گویی سال ها حسرت یک قطره آب را دارد همیشه خاطرم را می آزارد. چون به یاد دلم می افتم. دلم که حسرت یک قطره محبت را دارد.

کاش می شد دیگر نتپید. کاش می شد خانه مان پنجره نمی داشت. ولی افسوس...

 همیشه به نداشته هایمان حسرت خوردیم. ولی هرگز قدر داشته هایمان را ندانستیم. و حال افسوس می خوریم که چرا خانه مان پنجره دارد.

روزگار غریبی است یا ما با روزگار غریبه ایم. عادتمان هست. همه بدی ها را دیگران می بینیم.

کاش می شد در خود درنگی کرد. خود را دید. تا می فهمیدیم که روزگار غریب نیست. ما غریبه ایم. زندگی زیباست. پنجره پابرجاست. ماییم که نمی خواهیم واقعیت را درک کنیم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 16:36 توسط zia |
بنویس..

بنویس برایم از آنچه نمی دانی.

چون دانسته هایت را می دانم،پس چه بهتر که از چیزی که نمی دانی برایم گویی.

مرا می شناسی؟  من همانم که تا صبح با تو در غرق رویایم.

آری می دانی. می دانی دوستت دارم. پس چرا احساست را پشت آن گیسوان افشان شده در نسیم رویاهایم می پوشانی. چرا نمی گویی که برایت هیچم، پشیزی نیستم...

کاش می شد در آن تلاطم دریای چشمانت غرق می شدم. تا دیگر پیش این دنیا سر افکنده نباشم.

می دانی دنیا چه می گوید؟ گوید که تو ارزش این همه خاری مرا نداری.

ولی بازهم مشتاقم. نمی دانم چرا...

 

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 23:30 توسط zia |
ما شکسته دلان این کشتی بی سرنوشتیم

به ما می گویند زندهایم؛ آری، ما زندهایم ولی شاید به زنده بودن خود مشکوکیم.

میگویند هر نفسی که میآید و میرود نشان از زنده بودن ماست.

آری نفس میآمد، هر نفس با یاد تو میآمد؛ حال تو نیستی، نفسها از پی هم میآیند ولی من همچو کودک گمشدهای در بازار که دامن هر کس را به امید این که مادرش هست میگیرد، تو را میجویم و دامن هر کس و ناکس را میگیرم.

چشمهایم گریان است؛ به این سو و آن سو میدوم تا شاید تو را در گوشهی خرابهای دریابم. کاش میشد تو را یابم. در این خیالم که ناگاه گوشه آستین تر شده به اشکهایم به جایی بند میماند، مات مبهوت، صدای ضعیف پیرمردی مرا میخواند، نگاهم در نگاهش میخکوب ماند. آری پیرمردی بود همراه عصا؛ دستهایش گواه از زندگیاش داشت.

با نگاهم گفتم کیستی؟ جوابم داد؛ من همان کودک گمشده در بازارم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 16:6 توسط zia |
محکومیم

روزها را آفریدی!

روزها می‌آیند و از پی هم می روند، اما کجاست آن خورشیدی که روزی برای ما غروب نکند.

روزگار غریبی است. ما می‌مانیم و همه می‌روند؛ همه از پی هم می‌روند، تنها غبار راهشان بر چهره‌مان خواهد ماند.

ما به درد بی‌سرانجامی محکومیم.

می‌گویند تا شقایق هست زندگی باید کرد؛ اما اگر شقایق نیست چه باید کرد.

ما به درد بی‌شقایقی محکومیم.

عشق واژه گنگی است برای ما؛ مجنون کیست، لیلی کیست، اصلاً دوست داشتن برای چیست.

ما به درد بی‌‌‌دلداد‌گی محکومیم.

بیاییم یک رنگ باشیم همچو آبی دریا، لااقل برای هم. یک‌رنگی زیباست، حتی دنیای یک رنگ زیباست. چرا که زیبایی را دوست داریم.

چشم‌ها را نباید شست، نگاه‌ها را باید فهمید. نگاه‌مان گواه درون ماست، درون ماست که نیست گواه ظاهر ما.

بیایید ظاهرمان را همرنگ درونمان سازیم. تا شاید دیگر کسی به رنگ زیبای ظاهرمان بی‌خبر از درونمایه‌مان به ما دل نبندد.

 

+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 17:31 توسط zia |
خاطرم

به یاد آن شبهایی که تا صبح برای هم از اشکهایمان میگفتیم، مینویسم. به یاد آن خاطراتمان که از خاطرمان میگذشت مینویسم. آری مینویسم، بر لوح دلم مینویسم نه بر کاغذ چروکیده عشق تو. تا باشد زمانی که مرا در گورستان سیاه تنهاییام دفن میکنند، کسی پیدا شود که لوح دلم را از صداقت بگشاید.

یادت هست آن روزی را که با تمام وجودت مرا در آغوش نگاهت می‎‎فشریدی؛ آن روزی را که برای با تو بودنت، دلم را بهانه می‎‎کردم.

نیستی، نیستی که ببینی گریههای هر شب من، بی حضور تو همانند بارانی است که در شب تاریک بر تن خشکیده درختی میخورد، هرچند بی اثر است...

نمیخواهم بگویم دوستت دارم، چون دوست داشتن را نمیدانم، نمیفهمم، اصلاً نمیخواهم. دلیلش را تو میدانی؛ تو میدانی اگر بر دلی خنجر خیانت را بفشاری، از آن خونی خواهد جهید که بر صورت هر نامردی سرخیاش نقش خواهد بست. پس هرگز رخسارت را برای من سرخ نکن...

خدا پرستوهای عاشق را برای عبرت من و تو آفریده است... تا معنی عشق را با هم بفهمیم. نه اینکه عشق را برای هم معنی کنیم.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 22:1 توسط zia |
ای وای از این سودای دل

نمی خواهم به دیدارم شتابی

نمی خواهم به خوابم هر شب آیی

نمی خواهم به آغوشم در آیی

نمی خواهم به مژگانت برایم اشک آری

فقط از تو یک چیز می خواهم

که مرا با همه وجودت دریابی

مرا یابی، مرا بینی، مرا با دستانت بفشاری

آنقدر بفشاری تا پر شود زیر پاهایت از خونابه‌ی عشقم  

تا شاید این گونه، برایت ثابت شود عشقم

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 17:5 توسط zia |
مهربان من بخند

مهربان من بخند.

باز هم مثل دوران کودکی، به سادگیام بخند.

خندههایت را دوست دارم. خندههایت را برای گودی روی گونههایت دوست دارم. بسیار زیباست.

کاش میشد غمهایم را با لبخندهایت یکجا میشستی. کاش میشد که برای اشکهایم خواب چشمانت را بهانه میکردی. کاش میشد...

از چهرهام پیداست، عمری است که غمگینم. این چهره غمگین را در پشت نقابی به ظاهر شاداب پنهان کردم،  تا روزی که معراج سرآید. آن روزی که از گفتن دوستت دارم نحراسم. روز معراج است آن روز برای من.

از خود می نویسم، برای خود مینویسم. نه برای آنکه دل نازک تو را به ترحم وا دارم. اگر این گونه نمیبود تا به حال بارها صدای نالههایم را میشنیدی.

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 10:8 توسط zia |
یا رب
                                                                                                      

خداوندا با تو سخن می گويم 

از عشق
آن ميل شديد درونی
آن جادوی جاوداني
آن عطش کاشتن و درو کردن
آن عظمت فکر کردن و ديدن
آری خداوندا از تو می پرسم
کجا رفته است آن تکثر روح نيک تو
اگر درون نيک است پس اينها چيست؟
صدای قناری در قفس از برای چيست؟
خداوندا از تو می پرسم
اگر آدم اشرف مخلو قات است
اگر او کمال آفريده ها است
پس چرا حقارتش می بينی
پيش مخلوقات؟
او را که افسارش باز کردی وگفتی برو تا باز گردی سوی من
خداوندا از تو می پرسم
کدامين مالک گله اش را دست گرگ می سپارد؟
که تو گرگ را مبصر کلاس ما کردی
ما در زمین همه بنده شيطانيم
اگر خود را گول نزنيم
او ما را حکمرانی می کند
هر چه خواهد می دهد و هر چه می خواهد گيرد
الا جان که از آن توست
خداوندا از تو می پرسم
آيا نمی خواهی ظاهر کنی آن حقيقتی که وعده داده بودی؟
آن قيامتی که ما را از آن ترسانده بودی؟
خداوندا پس کجا خوابيده آن ناجی که ما را قول اميد داده بودی؟
اميد در انتظارش ياٌس را می نوشد
و خداوندا از تو می پرسم...

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 15:24 توسط zia |
بازهم هوا بارانیست

خواستم  فراموشت کنم اما باز هم هوا بارانيست شيشه ها باز هم ميگريند و به ياد شب باراني ما اشکهاي حسرت دوري تو ميريزند. ولي اين بار روي شيشه جاي انگشت تو هم خالي است... .

باز هم هوا باراني هست

تقصير دلم چيست اگر روي تو زيباست حاجت به بيان نيست که از روي تو پيداست. من تشنهي يک لحظه تماشاي تو هستم افسوس که يک لحظه تماشاي تو رويا ست در خانهي احساس اگر زمزمهاي است آن زمزمه از توست که در جان دل ماست من قايق آوارهي درياي تو هستم خوب است بداني که دلم عاشق درياست در حسرت ديدار تو ميسوزم و امٌا اين دست خودم نيست. به حق روي تو زيباست. 

زندگي چيست، اگر خنده است چرا گريه ميکنيم؟ اگر گريه است چرا خنده ميکنيم؟ اگر مرگ است چرا زندگي ميکنيم؟ اگر زندگي است چرا ميميريم؟ اگر عشق است چرا به آن نميرسيم؟ اگر عشق نيست چرا عاشقي؟

کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد... و من با آن که ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد هنوز آشفته چشمان زيباي توام برگرد!

بگو چگونه از تو ياد کنم وقتي يادگاري از تو ندارم، بگو چگونه صورتت را به تصوير بکشم وقتي سياهي غم آن را پوشانده، دفتر خاطراتم را چگونه بگشايم و از ياد و خاطراتت بنويسم.

وقتي همه چيز را با تلخي آغاز کردهام همه گذشتهام چيزي جز درد و غم نيست و آيندهام که هنوز نيامده...

به فکر آتش وجودم باش که خاکستر شد. ياد روزهاي رنگي مان بودي وقتي که رنگين کمان رنگ زيبايش را باخت. به چشمه خاطراتمان گريختي. خشک و بي آب شد. به پرنده گاه جنگل عشقمان روي آوردي، آواي غم سرودند.

همانا زندگى چون موج درياست كه دورانش پر از آشوب و غوغاست

چو بر ساحل رسد مفقود گردد همه غوغاى آن نابود گردد

 نگو بار گران بوديمو رفتيم. نگو نامهربون بوديمو رفتيم. آخه اينها دليل محکمي نيست. بگو با ديگران بوديم و رفتيم.

دانم چرا خدا بهار را به چشمهاي تو؟باران را به چشمهاي من هديه داد؟

بگو چگونه از تو ياد کنم وقتي يادگاري از تو ندارم، بگو چگونه صورتت را به تصوير بکشم وقتي سياهي غم آن را پوشانده، دفتر خاطراتم را چگونه بگشايم و از ياد و خاطراتت بنويسم. وقتي همه چيز را با تلخي آغاز کرده ام همه گذشته ام چيزي جز درد و غم نيست و آينده ام که هنوز نيامده...

به فکر آتش وجودم باش که خاکستر شد. ياد روزهاي رنگي مان بودي وقتي که رنگين کمان رنگ زيبايش را باخت. به چشمه خاطراتمان گريختي. خشک و بي آب شد. به پرنده گاه جنگل عشقمان روي آوردي، آواي غم سرودند...

 

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 13:32 توسط zia |
گیتار من

گیتارم را دوست دارم.

برای تو نواختن را دوست دارم.

گیتارم را برای از تو نواختن دوست می دارم.

گیتارم را با آهنگ صدایت کوک می کنم.

بیا با هم بنوازیم. بیا برای هم بنوازیم. بیا از هم برای هم بنوازیم.

اما!

اما بهتر است گیتارهایمان را غلاف کنیم. دیگر ننوازیم.

برای هم از صداقت بخوانیم. بگذاریم دیگران بنوازند.

برای ما بنوازند. ما بخوانیم و دیگران بنوازند. این گونه زیباتر است.

   

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 13:17 توسط zia |
دریابم
خودخواهم، چون تو را فقط برای خود می خواهم.
مغرورم، چون تو را بدون خود نمی خواهم.
چه زمانه عجیبی است!
عشق را نمی شود ابراز داشت. چون، عاشقان را یک لبخند ملیح پاسخ گوست.
ناکامم، در زندگی وا ماندم.
میگویم اهل شهرمانم، روزگارم بدنیست، تکه نانی، سر سوزن ذوقی ...
ولی همه اش هیچ نیست، برای تو هیچ نیست.
اگر این گونه نمی بود، چه می کردی. باز هم مرا لبخندی ملیح پاسخ می بود.
نمی خواهم دفترچه دلم را برایت بگشایم. نمی خواهم لکه های سیاهی اش را تو دریابی. نمی خواهم گوشه ای از ترحمت مرا در برگیرد.
فقط یک چیز از تو می خواهم. از تو می خواهم چشمهایت را بگشایی، مرا آن طوری که هستم دریابی...
تو را من چشم در راهم.


+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 16:59 توسط zia |
حرفهایم بسیار است
حوادث تلخ و شيرين پي در پي يكديگرند و بايد باور كرد كه تقدير همان است كه خدا ميخواهد.
لحظه اي درعمق دره ي غم، لحظه اي ديگر در اوج قله ي شادي.
شايد در دره ي غم ها بيشتر بودم تا در اوج قله ي شادي، اما قله هاي شادي ام اجر صبري ست كه در عمق دره ي غم ها داشته ام، و بلندترين قله ي شاديم تويي.
پاداش كاري كه نميدانم چيست !!!؟
احساسي كه شايد هيچ وقت نداشته ام، حسي مانند حس كودكي كه در بازار دستش از دست مادر جدا شده بود. سر در گم، گي، پريشان، دوان دوان در پي زنان، تا شايد مادرش باشد.
چشمانش خيس خيس، ناگهان مادر را ميبيند، خدايا غرق در شاديست.
پاكي و واقعيت حسش مثال زدني است.
گمشده اي در در هياهوي اين آشفته بازار دنيا بودم.
ديدمت.
كودك هرگز و هرگز مادر را رها نخواهد كرد
و من نيز تو را.
دستانت را چنان ميفشارم كه هيچ چيز نتواند مرا از تو جدا كند.
به چه چيز تشبيهت كنم ؟
مانند ماه هستي برايم.
به روز التماس ميكنم تا زودتر پايان پذيرد، تا تو را در آسمان قلبم ببينم؛ هر چند كه فاصله مانع است.
به خواب التماس ميكنم تا چشمانم را فرا گيرد، تا شايد روياي تو در چشمانم جاي گيرد.
به قطرات اشك التماس ميكنم، تا تسكيني باشد بر قلبم كه خسته است.
حرفهايم بسيار است
اما
افكارم مشوش و دستانم لرزان.
دلتنگيم را چه چيز جز برق چشمانت پايان ميبخشد
چگونه از تو بگويم و آمدنت از شهر باران ؟
مسافري از شهر باران براي خانه اي در كوير!
مسافرم، درب خانه ي قلبم براي تو گشوده است
و وجود كويريم منتظر قدوم سبزت
عشق من
فقيريم كه با هيچ چيز دنيوي
براي خريد يوسف آمده ام
شايد ثروتمندان بسياري آمده باشند؛ اما با مال دنيا فخر ميفروشند
من هم فخر خواهم فروخت
تمام سكه هاي آنها مانند يكديگرند
اما
من چيزي ديگر براي معشوقم دارم
چيزي به جز سكه
براي عشقم من جان و قلبم را تقديم ميكنم
خريداري هستم با متاعي جز عرف بازار
حرفهايم بسيار است
اما
افكارم مشوش و دستانم لرزان
تنهايي قبل از با تو بودن
قبل از تو ستاره اي در آسمان نداشتم
ستاره كه هيچ ، دريغ از تكه ابري !!!!
با آمدنت ناگاه در كنار ماه بودن را احساس كردم !!!!
نا باورانه نيست ؟
شايد !
اما
من
باور كردم
چون دستانت را در دست گرفتم
چون صورتت را لمس كردم
حرفهايم بسيار است
اما
افكارم مشوش و دستانم لرزان است!




+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 16:49 توسط zia |
نامه ای به کسی که دوستش می دارم

زيباي من سلام
من از ديار عشق به تو نامه مي نويسم!
اينجا همه پروانه ها در شعله شمع عاشقانه سوخته اند٬ بلبلان در كنار گل پژمرده شان آرام خوابيده اند٬ ماه تمام شب را به دنبال خورشيد مي گردد...
عمري مي خواستم كه عشق را با مداد رنگي هايم نقاشي كنم٬ غافل از اينكه عشق يعني يك رنگي!
اين حرف را روزي كه مرا با كلام خويش مسحور كرده بودي از نگاهت خواندم. چه روز با شكوهي بود!
آن روز آسمان را بين خودمان تقسيم كرديم: باران براي من٬خورشيد براي تو٬ برف براي من٬ستاره ها براي تو...
ولي از آن روز مدتها گذشته است.
باراني كه سهم من بود از چشمان من باريد. به موهاي سپيدم نگاه كن! همه مي گويند خيلي زود پير شده ام٬ ولي تو كه مي داني همان برفهايي كه مال من بود بر سرم نشسته است.
ناراحت نباش! به لبخند خورشيد و چشمك ستاره مي ارزيد...
من بازي عشق را به تو باختم. از باختن پشيمان نيستم٬ ولي اي كاش مي توانستم يك بار ديگر دلم را به تو ببازم.
حيف كه ديگر نمي توانم٬ كمي شكسته شده ام. براي اين همه زيبايي نفس كم مي آورم...
اين نامه را با قاصدك برايت مي فرستم، تا يكي دو روز ديگر به دستت مي رسد.
تا آن موقع من به اميد وصالت براي هميشه خوابيده ام. شك ندارم كه در زير خاك هم خواب تو را مي بينم.
از اين كه بيش از اين طاقت نياوردم و اين قدر زود رفتني شده ام متاسفم! مرا ببخش٬ مجنون خوبي برايت نبودم...

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 16:34 توسط zia |